شروعی برای درد هایم
دلم می خواهد حرفهایم را بازگو سازم انگار واقعا یارای نفس کشیدنم نیست...
دستی نا مرئی به گلویم چنگ انداخته؟نمی دانم!!!
دلم سوخته !!! دلم سو خته و خا کستر هایی از آن در سینه ام مرا وادار به نفس کشیدن می کند...
به آیینه می نگرم .... نمی دانم او کیست !!!هرکه هست من نیستم!!!
او کسی است همسان من...ظاهر من!!!پس باطنم چه شد؟من چه شدم؟ نمی دانم!!!
به آشیانه ای از راز ها که در صورتش لانه کرده می نگرم...
او را اینگونه می بینم....
وقتی خوشبختی را به دندان می کشد ترس از دست دانش را نیز در دل می پروراند...
رازیست نهفته در عمق نگاهش که قلبم را لنگر گاه خویش گذارده...
آری, این منم,من ه



